دنیای تبلیغات- بهاریه- علی جعفری- توی کوچه، نفس بهار پیچیده. درخت گیلاس خانه همسایه، از بالای دیوار سرک کشیده و برگ های سبز و جوانه شکوفه هایش را به رخ می کشد. ما، رد می شویم و حواسمان نیست. بیشتر نگران بالا رفتن قیمت دلاریم و پرداخت قسط اول ماه.
تلویزیون اعلام کرده که سهمیه بنزین این ماه را به کارت های سوخت واریز کرده. ما، جلوی عابر بانک ها، صف کشیــــده ایم برای برداشت یارانه.
وسط میدان را بنفشه کاشته اند. رنگ و وارنگ. چمن هم هست و بوته های هرس کرده شمشاد. ما، توی صف نان سنگک، به اول ماه فـــــــــکر می کنیم. حقوق.
بوته کوچک شمعدانی، یکی دو غنچه تازه باز کرده. قرمز. مخمل. مخمل سیر.
فروشگاه های برند کفش و لباس، تخفیف های زمستانی زده اند و ما، هراس داریم که پیـــــش از ما، جنس های بهتر را، دیگران برده باشند.
ما نگرانیم و شلوغ. نگران مبل های تازه ای که باید بخریم. نگران عوض کردن اتومبیل با یک مدل بالاتر. نگران ریز و درشـــــت های زندگی امروز. خریدها و خریدنی ها. روزها می گذرند و نگرانی ها، به جای آن که کمتر شوند، بیشتر و بیشــتر می شوند. مثل خزه، روی زندگی ما پخـش می شوند و نمی گذارند نفس بکشیم. نمی گذارند آرامــــش داشته باشـیم. نمی گذارند سرمان را کمی، فقط کمی بالا بیاوریم و نگاهمــــان بیفتد به شاخه های درخت گیلاس خانه همسایه و برگ های سبز تازه رسته اش. ما، توی اتومبیل و آپارتمان های نوساز و لابلای اشیا لـوکسی که تازه خریده ایم، پیر می شویم، بی آنکه دلمان، برای دیدن بهار که بی خبر آمده و روی لبه گلدان شمعدانی نشسته، تنگ شده باشد.
بلند شو و پنجره را باز کن. کمی آنطرفتر، درخت کوچک باغچه همسایه، به شکوفه نشسته. نگاهش کن. بهار روبروی توست!
برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 0 میانگین: 0]




